اندوه روزگاران

 

 بسوز آتش مرا خاكسترم كن

ز پروانه مرا عاشق ترم كن

دلم چون تكه چوبي تر ز اشك است

حديث سوختن از خود گذشت است

بسوزان اين دل ديوانه ام را

پريشان خاطر افسانه ام را

مرا ميخانه هم جايي دگر نيست

شراب و باده را در من اثر نيست

نه جانان خواهم و ني بوسه او

نه مجنون خواهم و ني قصه او

كه من با ناخداي ساربانان

همی دارم سخنهاي فراوان

نهان سينه ام جولا‌نگه اوست

همه دار و ندارم صاحبش اوست

چو شبنم غرق در درياي نورش

 همي پويم، نمی جويم طلوعش

بيا آتش بيا مهمان دل شو

بيا مونس، رفيق و يار دل شو

در اين اندوه سرد روزگاران

تو اي آتش، چراغ دل فروزان.

www.shabnamjanani.com

استفاده از مطالب سایت تنها در صورت ذکر منبع بلامانع است.

درباره شبنم