



اندوه روزگاران
بسوز آتش مرا خاكسترم كن
ز پروانه مرا عاشق ترم كن
دلم چون تكه چوبي تر ز اشك است
حديث سوختن از خود گذشت است
بسوزان اين دل ديوانه ام را
پريشان خاطر افسانه ام را
مرا ميخانه هم جايي دگر نيست
شراب و باده را در من اثر نيست
نه جانان خواهم و ني بوسه او
نه مجنون خواهم و ني قصه او
كه من با ناخداي ساربانان
همی دارم سخنهاي فراوان
نهان سينه ام جولانگه اوست
همه دار و ندارم صاحبش اوست
چو شبنم غرق در درياي نورش
همي پويم، نمی جويم طلوعش
بيا آتش بيا مهمان دل شو
بيا مونس، رفيق و يار دل شو
در اين اندوه سرد روزگاران
تو اي آتش، چراغ دل فروزان.

درباره شبنم