



از تبتل تا فنا
تو اي مهربانترين محبوب!
من به دستان انديشه محتاجم
تا بدان مجمر سنگين قدرت زا
بار خود را بر زمين بگذارم.
پاي بردارم از شهر دلهره ها
بِكَنَم دل از شكنج خواهشها
دور گردم از حجاب خودي ها
من به قلب عرياني محتاجم
بي ريا از تپش هاي امروزي
تا بدان پرتو نورافزا
بروم به ميهماني زنبق ها
بروم آنسوي حرير حقيقت
تا شوم گم در اين خانقاه
و ببينم رنگ ديگري از دنيا.
ببينم كه چگونه گل سنگ
مي تنابد تار و پود خود بر سنگ.
ببينم چگونه ابر بهار
بر سر منبرها هزارن هزار بام
مي كند آشتي با باران.
و چگونه باران شبنم زا
مي زند بوسه در كام تشنه يك برگ.
برگ، اندام سبزش را
ميدهد دست نسيم سحر
تا رود به پله خورشيد
و در آن لحظه در مي يابم
كه هنوز، هيچ نمي دانم.
من به يك سوزن از جنسِ
اشك باغ آهن محتاجم
تا بدوزم وصله هاي وصالش،
در شيار قلب عريانم .
و بدانم كه دنيا جور ديگر بود
اگر از روزن آن سوزن
مي نگشتم به منزلگه ايمن.
و بفهمم كه آفتاب عالمتاب
باز دوباره طلوع نخواهد كرد
اگر از اصل خود شود گمراه .
من به يك نردبان محتاجم
تا از هفت آسمان روم بالا
برسم به بركه آگاهي
و بشويم در آن جهلم را
و از اشتياق شوق وصال
بكنم سماعي برپا
بدوم تا بسوي نبض زمان
تا به سر منزل جانان
تا كه آن نور بي پايان
بتپد بر اين دل بي جان
و تو اي مهربان بنگري بر من
كه بر نگَشتَنت محتاجم
و ببيني چگونه اشكانم
مي كند خيس حرير افكارم
و چه زيبا مي شوم فنا در طلوع معراجت!

درباره شبنم