



برگي نو در تاريخ
من از اينسوي بي سوي غريبستان افكارم
به گوش مرغكان خواهم رسانم درد پنهانم
كه گر مسكوت بنشينم به كنج عافيت، هيهات
منم زين جمله رندانِ پريشان، سست پيمانم
خدايا ناخدابان را چه شد با موج اين دريا
كه از تقدير بي فرجامش امشب زار و نالانم
زنم من يك زنِ رويين تن آزاده، دل دريا
كه عمري با ترازوي طبيعت گرم پيكارم
دو چشمم بركه آرامش شبهاست،
غرورم سركش و زيباست،
چو گلبرگي ميان گلعزارانم
ميان آبهاي بيكران خالي از مرجان
من زن مي توانم لوء لوءهستي بيآرايم .
من از تاريخ تلخ حقكشي هاي زنان حرفي نميخواهم
كه خود با دستهاي زخمي ام تاريخ مي سازم.
زنم من يك زن روئين تن آزاده، دل دريا
كه از زن بودنم تا هفت عرش آسمان بر خويش مي بالم .

درباره شبنم