بيد مجنون

 

 آسمان مي باريد

اشكهاي خود را بر كوير زندگي مي كاريد.

 

بيد مجنون ميگفت : كه خدا دلتنگ است

بهر تنهايي خويش، چند روزي است كه رنگش زرد است

قطرات اشكش از سر انگشتانم مي بارد

مرغ تنهايي شب در درون سينه ام مي نالد.

بيد مجنون ميگفت: ساليان است در اين آبادي

سايه ام جايگه انسانهاست

بيدهايم همه تاراج نسيم

ريشه ام در  گرو خاك خداست

آن خدايي كه هميشه تنهاست

 و كسي نيست از او ياد كند

 و گل وصلش را در درون دل خود جاي كند.

دو برادر دشمن، هر دو در جنگ و ستيز

همه در فكر فريب

مردمي تشنه مال

 عده اي فارغ از حال

خون در جوي زلا‌ل‌

و خدا  از غم آلودگي دنيايش، زار و ملا‌ل

 

راستي چه كسي گفت بشر اشرف مخلوقات است!

 

آسمان مي باريد

و  خدا شبنم دلتنگي را بر سر كوچه دل مي سائيد.

 

www.shabnamjanani.com

استفاده از مطالب سایت تنها در صورت ذکر منبع بلامانع است.

درباره شبنم