چشم در راه توام

 

 اي سفر كرده به دلهاي جدا مانده ز يار

كاروان رفت و من اينجا تنها

سينه تب دارم، شعر چشمان تو را مي خواند.

روح بي افسارم، قصه آمدنت را صد بار

زير لب زمزمه خوان، روي سوگند غروب دريا

از براي همگان، باز زنو مي خواند.

 

 اين گناه من نيست اگر از عشق سخن مي گويم.

اين گناه درياست كه به هر سو نگري

غرق در حادثه خيسِ عبور قلبي است

 كه به بازيچه عشقان دروغين

زير امواج غرور، مي شكند.

 و به خاك قدمت،

                كه به مانند صداي قدم بت شكن تاريخ است؛

روح افسرده اش از نو تپشي ميگيرد

و بسان آن ابر، قطرات اشك اش

در ميان هاله اي از ترديد

 گل رخسار تو را مي بيند... كه ميايي يكروز.

 

تو مي آيي يك روز

و به امواج شكيب دريا، معرفت مي بخشي

كه دگر قلبي را پشت سر له نكنند.

 بذر همبستگي را، در زمين دوستي مي كاري

تادگر هيچ دلي غم تنهايي را حس نكند.

روي سجاده عشق چهره از هر چه بدي است، مي شويي

تاهمه مردم شهر، دلشان را به دريا بزنند

و در اين هنگام است،

مرغ مهر بال ميگيرد از لا‌نه عشق

مي نشيند بر رخ سوخته ام

از نگاه تر من مي نوشد،

و به يك بار دگر،

خبر آمدنت را ،

            نويد دگري مي بخشد.

 

روز ديدار همي نزديك است

 

تو مي آيي يكروز ...

و ز زيبايي شبهاي طراوت زده، از عشق سخن مي گويي.

من به پايان خوش پنجره چشم دوخته ام

اما... تو به تاراج صميميت گلهاي بهار، مرا مي خواني.

اي سفر كرده به دلهاي جدا مانده ز يار

چشم در راه توام، تا بيايي بِه بَرم.

www.shabnamjanani.com

استفاده از مطالب سایت تنها در صورت ذکر منبع بلامانع است.

درباره شبنم