



چقدر دير دانستم!
كاش مي دانستم، در بهار زندگي
اي گل خوشبختي!
تو كجا مي رويي؟
در كجاي اين خاك، چشم بر نور فلك مي دوزي؟
تو كجا مي رويي؟
كه همه مردم شهر
اينچنين مست
به دنبال تواند!
پاي تقدير زمان
روي سجاده روياهاشان
سخت، پریشان تواند!
فكر بوييدن تو آنها را
تا سر قله نوش و شهوت
خواهد برد
خواب گل چيدن تو آنها را
تا ته كوچه مال و ثروت
خواهد برد.
ولي افسوس!
هنوز، مثل سودازده ها... حيرانند.
تو كجايي!
كه همه مردم شهر، در پي ات عاشق و سرگردانند.
ناگهان بانگ برخاست زگل:
گل خوشبختي در قلب شماست
گل خوشبختي، در تك تك اعماق وجودي شماست
من نمي دانم كه چرا عده اي بوي مرا،
فقط از باغچه همسايه مي شنوند
و كسي نيست به باغ دل خود روي كند و مرا آب دهد.
من نمي دانم، كه چرا همه مي پندارند
بايد رفت ... رفت تا قله كوه
و مرا ديد و چشيد.
من همين جا هستم
پشت انگشتانت
لابه بلاي خطوط دستانت
روي چين هاي تلنگور خورده افكارت
كاش مي دانستي ...
گل خوشبختي،چيزي نيست
كه توان شهر به شهر، كوه به كوه
در پي چيدن آن، تند دويد!
يا كه بازور و غضب
یا بهایی سنگین
آنرا خرید

درباره شبنم