حبس بي فرجام

 

 ديگرم باكي نيست

گر بگويم كه دو چشمم امشب

بهتر از ابر بهار

 بر سر بالش گلدار اطاق مي بارد

گويي يك كفتر بشكسته دو بال

كنج ديوار دلم مي نالد

 

ديگرم باكي نيست

گر بگويم كه دگر خسه شدم

من ز تزوير و تظاهرهاي مسخره اين دنيا

ز صميميت مصنوعي و كالِ مردم

اين همه طعنه و توهين و فشار،

به خدا خسته شدم

من زخود نيز دگر خسته شدم

چه بگويم؟!

واژه اي نيست كه همدرد كلا‌مم گردد

در تب پيچ و خم قافيه ها،

همدم روح و روانم گردد

 

ديگرم باكي نيست

گر بگويم كه در اين خانه ويرانه دل غوغايست

كه در آن احساسم حبس بي فرجامي ست.

www.shabnamjanani.com

استفاده از مطالب سایت تنها در صورت ذکر منبع بلامانع است.

درباره شبنم