



حباب لحظه ها
باغبان! مزرعه دلها را شخم بزن
گل گلدان محبت خشكيد
دشت پر وسعت روياهامان
در سراب "چه كنم ها" شوريد.
عشق، در دايره بسته جان
روي سجاده فرداي مبادا پوسيد.
لحظه، در خواب خوشِ روز دگر
جام نابودي خود را نوشيد.
و تو انگار هنوز، بي خبر از گذر قصه عمر
چشم در راه طلوع دگري.
تو به فرداي دگر مي نگري.
و كسي نيست بگويد، آخر
تا به فردا چقدر مانده هنوز
كه همه عمر تلف كردي و دستي خالي
در پي حسرت گم كردن آن
پشت درهاي زمان، در سفري.
باغبان! يا در انديشه صبح كهني
يا به فرداي دگر مي نگري.
غافل از اينكه شقايق ها را آب دهي.
دانه اكنون را بار دهي
عطر مستانه نرگس ها را ،
در بهشت دل خود جاي دهي.
باغبان!
در بهار روزگار، لحظه ديگر ندارد اعتبار
همتي كن، غنچه را اكنون بكار.

درباره شبنم