غمي دارم درون دل، هميشه با من است انگار

دو روزي چند مي رويد درونش نخل بي عاري

برايش قصه مي خوانم، ز كوكش شعر مي سازم

شراب تلخ مي نوشم مگر مستي كند كاري

يكي ديوانه اي گفتش كه با زخمش مدارا كن

روم پيش طبيبي بلكه مرهم رونهد بر زخم

سراي سينه مردم به نوعي غرق اندوه است

دو روز زندگاني، اينهمه بر دور خود گشتن

غمم را با شكايت نامه اي نزد خدا بردم

همه گلهاي باغ آرزو در خواب پژمردند

دلم چون ابر مي بارد به روي مرتع اندوه

نه از من رويگردان و نه با من يكدل است انگار

وليكن تا به خود آيد همان بي بي دل است انگار

دلم در حبس اين محنت اسير و برده است انگار

وليكن تازه مي فهمم كه دل تنهاتر است انگار

مدارا كرده حالينست، دلم ديوانه است انگار

طبيب ازاين دل وامانده حالش بدتر است انگار

اميد عافيت از قلب ما رخت بسته است انگار

حديث شبنم و خاك و بهار افسانه است انگار

که در اين روزگارعشق و محبت مرده است انگار

كه رود معرفت در خواب گل لب تشنه است انگار

نگاهم خيره بر خورشيد ولي دنيا شب است انگار.

 مهمان دل

www.shabnamjanani.com

استفاده از مطالب سایت تنها در صورت ذکر منبع بلامانع است.

درباره شبنم