



مهرگان
كجائيد اي جوانمردان راه حق؟ فريدون هاي آزاده؟
بپا خيزيد و بنياد بدي را در هم اندازيد.
زمين از جور ضحاك و ستم هايش به تنگ آمد.
بدي و ناجوانمردي ميان خاك ايرانشهر،
نفاق و دشمني را بر ميان آورد.
كه ميگويد كه يك بازو، بدون همت ياران صدا دارد؟
بدون اتحاد ما، چگونه دانه بار آيد؟
بپا خيزيد!
ببينيد آژدهاك پير، چگونه از هراس شعله اي شبگير
تفكرهاي ما را طعمه ماران دوش خويش مي دارد.
بپا خيزيد... كه ما از نسل پاكانيم...همان آرياهائيم
فقط انديشه اي پويا، دلي آگاه، قلبي راسخ و همراه
... از آن ماست پيروزي.
و كاوه آن دلير مرد آزاده
به همراه سپاهي از جوانمردان فرزانه
چه بي باك و شجاعانه
به رزم دشمن بد كيش مي رفتند
و اينسان خنجر تدبير، بر قلب هيولا جاي مي گيرد
ضحاك بي دل و بي دين، اسير پنجه تقدير ميميرد
ميان نور و ظلمت، ماه تابان نور مي گيرد
و عيش و شادماني، چهره ايران زمين را باز مي گيرد
و اين پيروزي حق بر غم و باطل، از آن سالان
بنام مهرگان در قلبهامان جاي مي گيرد.
و اينك اي خداي مهر، خداي روشنائيها
خداي مهرورزي، دوستي، اهورمزدائي ها
توانم ده
توانم ده كه تا جان در بدن دارم،
توانم نام ايران را بروي شانه هاي استوارم بلند دارم
درفش كاوياني را به روي قله البرز
به ياد قهرمانان مرد ايرانشهر، عزيز و محترم دانم.
و بر خاكش كه بوي عشق را دارد
توانم با ديگر سجده بر آرم.

درباره شبنم