



پاييز در راه است
بيا دستهاي هم را بگيريم
تا از شكاف انگشتهاي پينه بسته مان،
قلبهاي يكديگر را ببوئيم.
بيا قلبهاي يكديگر را ببوئيم،
تا از مشام عقده هاي به زنجير كشیده شده مان
اشكهاي يكديگر را بر جريدۀ خزان ديده زندگي، حك كنيم.
بيا زندگي را ... زندگي كنيم.
بيا زندگي را به دور از افكار منجمد شده قاصدكان
براي خودمان، به جاي خودمان ... زندگي كنيم.
كه وقت تنگ است!
بيا تا چشمهايمان را كمي بازتر كنيم،
و ببينيم كه آن ستاره كور، چه زيبا
به سرفه هاي خشك و فلزي آن مرد ميگريد.
و او چه ابلهانه به چشمهاي كور ستاره مي خندد.
بيا تا ببينيم كه نيزار حقيقت،
چه وحشيانه، در آفات مسموم كننده تعصبات بشري مي سوزد
و براي وجداني راحت تر؛
خود را به اسارت وزشهاي موسوم اعتقاد ميسپرد.
بيا تا چشمهايمان را كمي بازتر كنيم
شايد بتوانيم زندگي را دوباره ببينيم
بيا در اين خزان رنج كشیده زندگي،
صداي عشق را در رگ برگهاي همبستگي ز نو بشنويم.
بيا زندگي را دوباره ... زندگي كنيم
چرا كه وقت تنگ است
و پائيز برگ ريز در راه است.

درباره شبنم