



تابلوي نقاشي
پشت پنجره چشمانم دنيايي است،
دنيايي كه به مانند يك تابلوي نقاشي است
و قلم موي زمان خيس در طاقچه گمنامي است.
دنيايي كه در آن آدمكاني دارد از همه رنگ
زشت و زيبا و قشنگ
مردماني كه به هنگام عبور دو سلام
مثل يك مكث ميان دو كلام
روي ارابه افكار پليد مي خورند سخت تكان
مردماني كه به وقت ياري،
بار منتشان از خودشان سنگين تر
روي اين خاك وسيع مي كنند گاه نگاه
و به هنگام زمين خوردن قلبي آگاه
دست در جيب كنان، زير لب مي گويند:
كه مهم نيست زياد!
و چه بي قيد به هم مي نگرند
و چه بي رحم به هم مي خندند
همه مي پندارند عشق يك معامله است
و كسي نيست بدون چشمداشت
به كسي لطف كند .
پشت پنجره چشمانم دنيايي است
كه در آن زورق عشق
غرق در حوضچه تنهائيست
و محبت بين سينه هاي مردم زنداني است
دنيايي كه در آن ...
دلي از روي صفا عريان نيست
اگرم هست در آن ذره اي ايمان نيست !

درباره شبنم